اشک ها
حق ساکتم چون
کتابخانه ای که بایدش سکوت خالی
ام ولی ز جمعیت ساکتم
ولی
چه سود؟ حق تمام سجده هایم در دل محراب، بازی بود قبا و جانماز و مهر من، اسباب بازی بود به پروازم خوشم اما به زنجیر است دستانم نفهمیدم که این پرواز، تنها تاب بازی بود تن خاکی فرومانده به گل از اشک چشمانم خوشا اشکی ز دل، اشک دو دیده آب بازی بود فقط چشم مرا هرروز خواب آلوده تر کردند عبادت های شبهای بدون خواب، بازی بود به غیر از آن نمازی که شکستش یاد ابرویت تمام سجده هایم در دل محراب، بازی بود چقدر فاصله افتاد بین این شعر و شعر قبلی؛ خیر است انشاالله. نقد کنید لطفا. حرفی نیست. التماس دعا. یا علی.
سلام.
| Design By : Pars Skin |

